تبليغاتX
تخته سيا
 

یه عمر بدنبال پریشانی بود

مردی که به حکم عشق زندانی بود

وقتی که تمام شهر در خواب شدند

بیدار علیرضا سلیمانی  بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 4:5 AM  توسط عليرضا سليماني  | 

 

چشمان  تورا حور و پریناز ندارد

لب های تورا دختر شیراز ندارد

خوب است که روی از همه ی خلق بگیری

این شهر دهان در قِبل راز ندارد

دستان تو قوییست که در لحظه ی دیدار

میلی به هم آغوشی و پرواز ندارد

لب های تو با اخم تماشا شدنی نیست

لبخند بزن، خنده پس انداز ندارد

گیسوت بلند است، رخت آینه گون است

زیبایی اندام تو ایجاز ندارد

مشتاق شدم از لب تو بوسه بگیرم

چشمان تو گر پای مرا باز ندارد!

می خواست که با دست تو شایسته بمیرد

شاهی که رخ و قلعه و سرباز ندارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 0:14 AM  توسط عليرضا سليماني  | 


مي پرسم از خودم كه شبيه به كيستي!؟

انسان، پري، فرشته، شيطان، تو چيستي؟


تو چيستي كه فلسفه در وصف چشم هات

افتاده در تسلسل انكار نيستي


بي رنگ و بي لعاب، بلند و كشيدني

نازد تمام شهر به اين ساده زيستي


تو صادقانه عاشق من مي شوي اگر

روزي سه بار خيره به ايوان بايستي


پس عاشقانه حرف دلم را قبول كن

شايد دلت گرفت و برايم گريستي



+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 1:11 AM  توسط عليرضا سليماني  | 

 

 

دست ها را زخاك بيرون آر بار ديگر بهار برگردد
چشم هايي هنوز منتظر است تا دوباره سوار برگردد

دست ها را زخاك بيرون آر، مرزها را دوباره برگردان
تو مگر چاره اي كني شايد، بابل و قندهار برگردد

عصر، عصر دروغ و نيرنگ است، كشورت شهر آدمك ها شد
ترسم از ترك تازي اين قوم، اين تمدن به غار برگردد

باغ از سردي زمستان مرد، باغبان حسرت بهار كشيد
همتي كن امير قصه ي من، گردش روزگار برگردد

كاش اين اتفاق مي افتاد كه پس از سال هاي دور و دراز
ناگهان از ميان گرد و غبار، مرد با افتخار برگردد
 

سالها سال در پي ات بوديم سهم ما آستين پاره شده
قفل تاريخ را به من بسپار، تا به اين خانه يار برگردد

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 2:13 AM  توسط عليرضا سليماني  | 



در خود شبيه پلك شما بسته مي شود

مردي كه از زمين و زمان خسته مي شود

فرقي نمي دهد به قفس يا به آسمان

انسان پرنده ايست كه وابسته مي شود

باران كه مي زند نگران تو نيستم

باران به زير چتر تو آهسته مي شود

تنهايي مرا بگذاريد پاي دل

عاشق دچار كار ندانسته مي شود

آنوقت مي رود كه به سيگار تن دهد

مردي كه از ادامه ي شب خسته مي شود



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 6:16 AM  توسط عليرضا سليماني  | 

 

با احترام به شواليه غمگين شعر مازندران  سيد محمدعلي رضازاده  كه در اين روزها به من آموخت شاعرانه زيستن را

 

 

زمان به چشم شماها، زمان سر به هوا

خلاف چرخش وضعي، جهان سر به هوا

تو را ميان قدم هاي شهر مي جويم

ميان همهمه ي عابران سر به هوا

هنوز فلسفه ي جنس خنده هايت را

سوال مي كنم از دختران سر به هوا

كه چشم هاي تو داناترين خدايانند

كه برده زير سوال عاقلان سر به هوا

هميشه ترس من از اين سه چيز مضحك بود

كلاه و عينك دودي، لبان سر به هوا

ببين چگونه مرا خار چشم خواهد كرد

بيان اسم تو با اين زبان سر به هوا

ميان نبض گل آلود شهر مي افتد

جوان عاشق و  تنها، جوان سر به هوا

"و زير بارش باران عشق مي پوسد"

همين روايت بي تو ، رمان سر به هوا

 

( علیرضا سلیمانی)



و زير بارش باران عشق مي پوسد

يكي دو ساعت ديگر ، دل مقوايي

    سيد محمدعلي رضازاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 1:56 PM  توسط عليرضا سليماني  | 

 غزل هفدهم

 

جای لبهات نی لبک داری
سفره ای، در دلت نمک داری

زلف های همیشه آویزان
روسری های پرپرک داری

تو که با این لباس گلدارت
باغ شب بو و شاپرک داری -

یک ستاره برات کافی نیست
زیر پلکت دو مردمک داری

حتم دارم که با چنین قدی
قصد بوسیدن فلک داری

گل من اعتراف لازم نیست
که تو هم درد مشترک داری

من به زیبایی تو می خندم
تو به دیوانگیم شک داری

[‍]   []   []

احتمالان ادامه خواهد داشت
انتهاي سكوت سنگينم

من نگفتم كه عاشقت هستم
كه نفهمي چقدر غمگينم





 


                                               

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 2:16 PM  توسط عليرضا سليماني  | 

 

 

تا بوده همین بوده و تا هست همین هست

نفرین به من و هرکه به این دایره پیوست

نفرین به هم آغوشی دیوار که باید

پایان بدهد کار مرا کوچه ی بن بست

 تسلیم مجازات خداوند نباشند

دیوانه و مجنون و منو آدم سرمست

جز معجزه ی عشق چه سرّی است که آسان

کفر منو و ایمان تورا می دهد از دست

حکم است که همواره شراب ازلی را

تو از لب معشوق بنوشی و من از دست

این حرف دل شاعر بی حوصله ای بود

مردی که به اندازه ی عمرش به تو دل بست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 4:55 PM  توسط عليرضا سليماني  | 

 

رفیقِ کافه ی تو!  صندلیِ خالی بود 

 اگر کنار تو بودم چقدر عالی بود

لباس قرمز تو ،قهوه های تلخ و سیاه

حکایت دل خونین این اهالی بود

تو مادرانه به چشمم نگاه می کردی

کسی که محو قوانین خردسالی بود

و جرم من که همیشه خجالتی بودم

حدود یک ،دو ،سه !نه! بلکه چند سالی بود ــ

برای دیدن تو توی قاب پنجره ها

مسیر پرسه ی من در همین حوالی بود

تو ابر فصل بهاری که خیس می کردی

درون چشم کسی را که خشکسالی بود

منم کسی که به تو گفته دوستت دارم

و پاسخ تو فقط یک (منِ) سوالی بود

وفات تلخ مرا روزنامه ها گفتند:

که یک جوان هنر پیشه ی شمالی بود

فقط به جرم همینکه خجالتی بودم

همیشه صندلی روبروم خالی بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 2:12 AM  توسط عليرضا سليماني  | 



از آسمان برای تو باران رسیده است

اسفند می پزند دلیجان رسیده است

در شهر پر شده است خبرهای تازه ای

حالا به چار گوشه ی ایران رسیده است

این واقعیت است که هر سوی و هر طرف

پروانه با طبیعت بی جان رسیده است

آوازه ی لب و دهن و چشم های تو

تا اندرون موزه ی گرگان رسیده است

این تکه های سبز حریر لباس توست

تا جلگه های جنگل گیلان رسیده است

لشکر کشیده اند سپاهی به دیدنت

حالا سپاه رفت و سپاهان رسیده است

کارآیی  بریدن  ابروی  نازکت

دیگر بپای صنعت زنجان رسیده است

همراه می شود نفست با نسیم صبح

در خمره ای گلاب به کاشان رسیده است

حالا ببین که عکس تو در خانه های ما

با نقش های قالی کرمان رسیده است

شکوایه های خلق ز دستت یکی یکی

تا پیشگاه شاه خراسان رسیده است

می آیی از سفر که تماشا کنم ترا

یعنی کویر تشنه به باران رسیده است

هفده قلم نشسته و شب را شکسته اند

تا یک غزل سلام به پایان رسیده است




+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 0:40 AM  توسط عليرضا سليماني  |